تبليغاتX
دفتر خاطرات
رو تخت نشسته و دارم به صفحه های شناسنامه ام نگاه میکنم
.
.
.
من:کاش هیچ وقت این 2 صفحه ی آخرش پر نشه!!!

-کدوم 2 صفحه؟

-  طلاق و وفات!!!!!

و

"تو به من خندیدی!!!!"
+  نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 
فردا میریم مسافرت...
ولی اصلا حوصله اش و ندارم از هفته ی پیش لحظه شماری میکردم ولی...اصلا امشب حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس وندارم...به نظرم همه چیز تکراریه.
کتابام.اتاقم.آدما.عکسایی که ساکتن و فقط و فقط بلدن زل بزنن به آدم...
لحظه شماری میکنم که  همه برن بخوابن  و من تنها باشم با خودم...

عاشق این خلوتام با خودمم....هرکسی هرچیزی رو که بتونه از آدم بگیره این خلوتا رو نمیتونه...با ارزش ترین چیزی که هرکس داره
+  نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 
میدونی چیه؟
-هوم؟؟
همیشه دوست داشتم یه دوست خیلی خیلی خوب و صمیمی داشته باشم
-خب یعنی نداشتی؟
اونجوری که میخوام نه!!!همه تا آخرین لحظه های  شاد باهاتن و ادعا میکنن که آخر مرامن ولی...
_بشر همینه دیگه
فکر نکنم!!!بشرای خوبم پیدا میشن!
_اوم....راست میگی

پ.ن1: دوستی یکی از معدود مواردی که من توش به آقایون حسودی میکنم!!!
+  نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 
-  میدونیستی ابرا هم گریه میکنن؟؟؟
- ابرا؟؟؟
- آره!ببین....


با دستم  پرده رو کنار میزنم و به  آسمون نگاه میکنیم...
+  نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط غریبه  |