تبليغاتX
دفتر خاطرات
۱.آنقدر زندگی چرخ میزند و چرخ میزند که سر همیمان گیج رود! تازه آن زمان هم دست از چرخیدن بر نمیدارد!

۲.گاهی اوقات آنقدر غرق در افکارم میشود که وقتی به خودم می آیم میبینم که..مدت مدیدی گذشته..تا به حال تجربه کردید؟خیلی لذت بخشن.از این شاخه به آن شاخه پریدن افکار را میگویم...

۳.اگر ۵ شنبه تعطیل باشه.سفری در پیش دارم.از نوع مجردی.با کسانی که زیاد نمیشناسمشان...دچار تعارض شده ام برای رفتن یا ماندن.

۴.نمیدونم چه جوریاست که بعضی ها میتونند قشنگ بنویسن...آنقدر قشنگ که حسودی آدم تحریک میشه برای فعالیت!!!

 

+  نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 
این روزها آنقدر سرم شلوغ است که حتی وقت فکر کردن به خودم را ندارم چه برسد به این وبلاگ را!!!

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 
نمیدانم چرا این گونه شده ایم.حرفی نداریم برای گفتن..

حتی وقتاهایی را که با همیم نیز در سکوت میگذرد...انگار رفته ایم پیاده روی..دیروز بود که دیگر صدایم درآمد:

ـاگه قرار بود فقط و فقط برای راه رفتن بیایم بیرون بهتر بود که نمیومدیم!!!

و او:

پیاده روی که خوبه!

و من:خوبه ولی من کله ی سحرش و ترجیح نمیدم!!!

میگوید تقصیر توست.هیچ چیز تعریف نمیکن وقتی میگویم چه خبر فقط میگویی هیچ!!!حداقل بگو سلامتی که کمی دلمان خوش باشد...

میگویم:خب تو خبرهایت رو بگو یعنی اگر من بگویم هیچ تو نیز باید بگویی هیچ

و....

و در آخر هم به نتیجه نمیرسیم...چند دقیقه ی بعد روی یکی از نیمکت های پارک نیاوران نشسته ایم اما تنها صدایی که می آید صدای قرچ قرچ کردن چیبس زیر دندان هایمان است...

 

پ.ن:احساس میکنم که چیزیش باید باشد اما چه؟؟؟خدا میداند...

+  نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 
دیروز ظهر با دوستان اینترنتیمان که سالهاست(۳.۴ سالی میشه) قرار گذاشتیم برویم بیرون.آنهم کجا میرداماد!من هم که دیروز تا ۳.۳۰ کلاس داشتم یک کلاس و رفتم و کلاس دیگر را به طرز ناجوانمردانه ای پیچوندم...

 

نمیدونم چرا اما...اما بیشتر از اندازه خوش گذشت!آدم هایی رو که سالها میشناختم اکثرشون جور دیگری بودند.به خصوص دختران....بازهم طبق معمول حدس های اشتباه بود..کسی را که فکر میکردم فوق العاده آدم مزخرفیست صمیمی ترین فرد جمع بود...

 

آخر سر هم در زیر باران کلی پیاده روی کردیمم...و سرانجام سخت ترین لحظه ی هر دیدار خوبی...خداحافظی....!

+  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 
این روزها همه رو دوست دارم.با همه مهربونم.همه هم انگار با من خوبند.نمیدونم شاید من دارم یه جور دیگه نگاهشون میکنم... آقای بی.اف کلی مهربون شده... و من نیز هم! شاید شیرینی زندگی به همین باشه.به این که یهویی ببینی همه رو دوست داری بعدم که دیگه این دوست داشتن داره تکراری میشه ببینی حوصله ی هیچ کس رو نداری...حتی خودت!
+  نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 
بعضی وقتا

بعضی چیزا هستن

که

 به بعضی از آدم ها نشون میدن که همیشه ایام اونجوری که میخوان به کامشون نیست....

مثل من...که امروز اون چیزی که اتفاق افتاد اصلا خوب و خوشایند نبود برام...الکی از صبح سر و سنگین شدم با اون کسی که مطابق میل و خواسته ام عمل نکرده وقتی زنگ زد فقط و فقط ۲ دقیقه باهاش حرف زدم اونم سرد...کاملا سرد...انقدر که خودمم احساس سرما کرم...اس ام اسش رو دیر جواب دادم...وحتی الانم زنگ نزدم بهش.نمیدونم ولی الان دلم میخواد که اینجوری باشم.هرچند که شاید گاهی این اعتراض ها هم فایده نداشته باشه ولی برای سبک شدن آدم بد نیست!

+  نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط غریبه  |