۲.گاهی اوقات آنقدر غرق در افکارم میشود که وقتی به خودم می آیم میبینم که..مدت مدیدی گذشته..تا به حال تجربه کردید؟خیلی لذت بخشن.از این شاخه به آن شاخه پریدن افکار را میگویم...
۳.اگر ۵ شنبه تعطیل باشه.سفری در پیش دارم.از نوع مجردی.با کسانی که زیاد نمیشناسمشان...دچار تعارض شده ام برای رفتن یا ماندن.
۴.نمیدونم چه جوریاست که بعضی ها میتونند قشنگ بنویسن...آنقدر قشنگ که حسودی آدم تحریک میشه برای فعالیت!!!
حتی وقتاهایی را که با همیم نیز در سکوت میگذرد...انگار رفته ایم پیاده روی..دیروز بود که دیگر صدایم درآمد:
ـاگه قرار بود فقط و فقط برای راه رفتن بیایم بیرون بهتر بود که نمیومدیم!!!
و او:
پیاده روی که خوبه!
و من:خوبه ولی من کله ی سحرش و ترجیح نمیدم!!!
میگوید تقصیر توست.هیچ چیز تعریف نمیکن وقتی میگویم چه خبر فقط میگویی هیچ!!!حداقل بگو سلامتی که کمی دلمان خوش باشد...
میگویم:خب تو خبرهایت رو بگو یعنی اگر من بگویم هیچ تو نیز باید بگویی هیچ
و....
و در آخر هم به نتیجه نمیرسیم...چند دقیقه ی بعد روی یکی از نیمکت های پارک نیاوران نشسته ایم اما تنها صدایی که می آید صدای قرچ قرچ کردن چیبس زیر دندان هایمان است...
پ.ن:احساس میکنم که چیزیش باید باشد اما چه؟؟؟خدا میداند...
نمیدونم چرا اما...اما بیشتر از اندازه خوش گذشت!آدم هایی رو که سالها میشناختم اکثرشون جور دیگری بودند.به خصوص دختران....بازهم طبق معمول حدس های اشتباه بود..کسی را که فکر میکردم فوق العاده آدم مزخرفیست صمیمی ترین فرد جمع بود...
آخر سر هم در زیر باران کلی پیاده روی کردیمم...و سرانجام سخت ترین لحظه ی هر دیدار خوبی...خداحافظی....!
بعضی چیزا هستن
که
به بعضی از آدم ها نشون میدن که همیشه ایام اونجوری که میخوان به کامشون نیست....
مثل من...که امروز اون چیزی که اتفاق افتاد اصلا خوب و خوشایند نبود برام...الکی از صبح سر و سنگین شدم با اون کسی که مطابق میل و خواسته ام عمل نکرده وقتی زنگ زد فقط و فقط ۲ دقیقه باهاش حرف زدم اونم سرد...کاملا سرد...انقدر که خودمم احساس سرما کرم...اس ام اسش رو دیر جواب دادم...وحتی الانم زنگ نزدم بهش.نمیدونم ولی الان دلم میخواد که اینجوری باشم.هرچند که شاید گاهی این اعتراض ها هم فایده نداشته باشه ولی برای سبک شدن آدم بد نیست!
