تبليغاتX
دفتر خاطرات
ساعت ۸ به آقای بی.اف اس ام اس زدم که بپرسم خوبه یانه؟پیداش نیود از صبح!

گفت:نه زیاد؟

ـچرا؟

مفصله با اس ام اس نمیشه گفت!

به زور تا ۹ خودم و کنترل کردم بعد بهش زنگیدم!گفت که تصمیم گرفته برای دکترا بخونه حالا نمیدونه که چی کار کنه از کارش بیاد بیرون یا نه!

ـ تو که دیروز گفتی نمیخوای بری دیگه!

ـ آره ولی امروز یکی از دوستام زنگ زد گفت بیا با هم بخونیم دیدم اینجوری میتونم...تنهایی نمیشه

ـ خیلی خوبه

- موبایلمم میخوام خاموش کنم....

- چی؟با کی این تصمیم و گرفتی اونوقت؟؟؟

-با خودم...آخه اینجوری نمیشه خوند حواسم پرت میشه!

انقدر ناراحت شدم از این حرفش که....انگار نه انگار که من آدمم

دیگه تا آخر حرف زدن باهاش سرد بودم...بعدم خداحافظی کردم.

 

 

من: ـ دلم گرفته دوباره!

ـ چرا عزیزم؟بگو بهم...

نمیدونم

- نشد دیگه.چرا راحت نیستی بگو

ـولش کن اصلا!

ـ ا نخیرم حالا که فضولیم گرفته...بگو بیبنم بدووووو

- از دست تو!

- من چرا؟من فقط شوخی کردم باهات لوس من...

 

پ.ن:نمیدونم چرا...ولی بعضی وقتا فکر میکنم واقعا دوستم نداره....

 

 

+  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 
خیل خوشم میاد از این:

 

 

یکی میره
 
 
 یکی نگاه میکنه
 
 یکی میاد
 
 یکی نگاه میکنه
 
 یکی میخنده
 
 یکی نگاه میکنه
 
 یکی لذت میبره
 
 یکی نگاه میکنه
 
 یکی حرف میزنه
 
 یکی نگاه میکنه
 
 یکی حرف نمیزنه
 
 یکی نگاه میکنه
 
 یکی زور میگه
 
 یکی نگاه مکنه
 
                
 
  پ ن : یکی!!!!!!!! چشماتو ببند!

 

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 
دارم میسوزم....گرمم..داغم....الان سردمممم...دویاره داغممم...فکر کنم سرما خورده باشم...از اون خانومه که امروز تو تاکسی اومد نشست کنارم...کنارم که چه عرض کنم...تو بغلم!!!دستمال سفیدش تو دستش بود...آخرم کار خودشه کرد....حوصله ی همه چیز رو داشتم جز این سرما خوردگی رو.....
+  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 
حسش نیست...درس خوندن و میگم!ولی مجبورم که بخونم...قراره بپرسه ...!!

 

دلم یه گردش خوب میخواد. خوب خوب.با اونایی که خیلی خوبن. خوب خوب.با اونایی که باهاشون راحتم...با اونایی که دوستشون دارم...

 

پ.ن:ندارد!!!

+  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 
حس خیلی خوبی بهم دست داد از دیدن اولین برف زمستونی روی کوه! هیچ وقت این قدر لذت نمیبردم از این چیزا ولی این دفعه هوای ابری که بوی بارون میداد...برف روی کوه آبی..با یه آسمون آبی تیره... حسابی حالمو جا آورد...
+  نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 
پارکی که بالای دانشگاه ست جای با صفایی!همیشه از جلوش رد میشدم.دیروز صبح که آقای بی.اف گفت میام پیشت تا یه یک ساعتی با هم باشیم رفتیم اونجا.جای دنج و خوبی بود.چندتا پسر که تازه از مدرسه تعطیل شده بودن و دوتا پیر مرد و یه دختر و پسر که معلوم بود تازه با هم آشنا شدن و... و البته یک خانوم معتاد که وقتی از جلومون رد شد آقای بی.اف گفت که:دیدیش؟معتاد بودا!!_ نه بابا بهش نمیومد!_ مگه باید بیاد؟ندیدی تو دستش؟ انقدر ساده نباش دختر.... پ.ن:راست میگه!نمیدونم من چرا اینجوریم؟؟!دلم میخواد همه چیز و قشنگ ببینم!دوست دارم ببینم که همه سالمن.همه شادن.همه فقط و فقط با هم دوستن اما حیف که ....
+  نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 
موبایل آقای بی.اف رو میگیرم.اشغاله!دوباره میگیرم.سه باره چهار باره.....بیخیال میشم!7/8 دقیقه بعد از آخرین تماسم جواب اس ام اس و میده!!! بهش میگم خیلی زنگ زدم ولی اشغال بودی!!!در جواب فقط و فقط میگه:نازی! ترجیح میدم دیگه چیزی نپرسم ...به من چیه اصلا.....
+  نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط غریبه  |