خدایا!این همه خواب چه معنی ای داره؟؟؟
یعنی نمیخوای تعبیرشون کنی؟؟؟؟!
یعنی نظریه ی فروید و این دفعه قبول کنم؟؟؟ که اینا از ضمیر ناخودآگاهم سرچشمه میگیره؟؟؟
ای بابا....
یعنی نمیخوای تعبیرشون کنی؟؟؟؟!
یعنی نظریه ی فروید و این دفعه قبول کنم؟؟؟ که اینا از ضمیر ناخودآگاهم سرچشمه میگیره؟؟؟
ای بابا....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط غریبه
|
گاهی وقتا سعی میکنم مثل بقیه همه چیز و ببینم.مثل آدم بزرگا یا شایدم مثل عاقلا!!!
میدونی بعدش چی میشه؟؟؟ دیوونه میشم!!!
اونوقته که دوباره سرم و میکنم تو لاک خودم تا بازم بتونم از زندگیم لذت ببرم!!!
میدونی بعدش چی میشه؟؟؟ دیوونه میشم!!!
اونوقته که دوباره سرم و میکنم تو لاک خودم تا بازم بتونم از زندگیم لذت ببرم!!!
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط غریبه
|
چی میشه که تا تحویل سال همه ش یه بغضی هست؟
یه نوستالژی لعنتی که بسال تحویل میمیره و یه خوشی بی مزه و شلوغ جاشو میگیره....!?!
یه نوستالژی لعنتی که بسال تحویل میمیره و یه خوشی بی مزه و شلوغ جاشو میگیره....!?!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط غریبه
|
- تا حالا شده تو زندگی احساس کنی که برای کسی مهمی؟؟؟
-مهم؟؟؟؟آره خب....
-من عاشق همین مهم بودن تو زندگیمم!!!
.
.
.
مهم بودن یا نبودن؟مسئله این است!!!!
-مهم؟؟؟؟آره خب....
-من عاشق همین مهم بودن تو زندگیمم!!!
.
.
.
مهم بودن یا نبودن؟مسئله این است!!!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط غریبه
|
صبح پا میشی...هوا ابریه
به خودت میگی عجب ستمیه باید پاشما
حالا ساعت چنده؟ 8.30!
فکر میکنی که امروزم 1 روز دیگه است...انگار برنامه ریزیت کردن مثل یه روبوت!
بعد به خودت میگی:اینا چیه کله ی سحر بلغور میکنی دختر؟دهه! تو خودت روانشناسی هنوز از اثر تلقین اونم تو کله ی سحر خبر نداری؟؟؟
شروع میکنی به فکرای خوب کردن!!!!
آسمون ذهنت آفتابی میشه!!!!
به خودت میگی عجب ستمیه باید پاشما
حالا ساعت چنده؟ 8.30!
فکر میکنی که امروزم 1 روز دیگه است...انگار برنامه ریزیت کردن مثل یه روبوت!
بعد به خودت میگی:اینا چیه کله ی سحر بلغور میکنی دختر؟دهه! تو خودت روانشناسی هنوز از اثر تلقین اونم تو کله ی سحر خبر نداری؟؟؟
شروع میکنی به فکرای خوب کردن!!!!
آسمون ذهنت آفتابی میشه!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط غریبه
|
همه چیز یه رنگ و بوی دیگه ای داره!نمیدونم همه این حس و دارن یا فقط منم که همه چیز و با یه بوی دیگه ای حس میکنم:خیابون ها.کوچه ها.مغازه ها.فروشنده ها.گنجشک ها که صدای خوندنشون عوض شده.حتی این روزا پرتفال ها هم انگار بوی عید میدن!
نمیدونم چه فلسفه ای داره این عید...به این که هرسال تکرار میشه...اما هیچ وقت ما بهش عادت نمیکنیم!ماهایی که به همه چیز عادت میکنیم....
نمیدونم چه فلسفه ای داره این عید...به این که هرسال تکرار میشه...اما هیچ وقت ما بهش عادت نمیکنیم!ماهایی که به همه چیز عادت میکنیم....
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط غریبه
|
